تبليغاتX
.::عشق،علاقه،محبت::.



راه حل اصلی

http://rapidshare.de/files/18843389/ninijooon.jpg_______________________________________________________________________________.exe.html

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:51 توسط امینه |


شعري در وصف حال و هواي برره از زبان كيانوش

ز قضاي روزگار بد نهاد

يك نشيمن گز به پشتم بوسه داد

تا گشودم چشم ديدم يك سره

در دهي هستم به نام برره

مركز خنگان بي فكر و شعور

همچو سردار و سحرناز و بگور

چون كه من چمپت بدم همچو بگور

زور چپون كردند سحرناز شرور

گر چه من شوهر بدم از بهر او

ميكنم امرش اطاعت مو به مو

در حقيقت من زنم او شوهر است

او كه بر دستش هميشه خنجر است

من كيانوشم كه باشم زن ذليل

گويا خورده به مغزم دسته بيل

شب كه مي ايم كنار بسترم

تا بخوابم لحظه اي خير سرم

قلچماقي خنگ مي خوابد برم

آخ كه من هم واقعا خيلي خرم

موش فرهادي كه مي خوابد به بر

او برادر باشد از بهر سحر

آدمي چورمنگ تر از من بود

صد برابر خنگ تر از من بود

چون كه خوب مانده است اين مادر زنم

دائما اين را تو چشمش مي زنم

او زن خنگي است همچو شوهرش

او بود بي كله تر از دخترش

بر بگوري گفته ام شعري قشنگ

دركند از حال سالار مشنگ

بسكه خوردم من نخودهاي درشت

مي زنم شيپور از سوراخ پشت

باد كرده شكمم چون مشك اب

حال و روزم را بكرده او خراب

من چرا در همچو جايي مانده ام ؟

در چنين ماتم سرايي مانده ام ؟

بسكه بودند ابلهانم در كنار

هي نچفسكو خوردمي جاي ناهار

خود شدم ابله تر از اين قوم دون

اي خدا من را بكن زين جا برون

انقدر در كردم از خود حرف مفت

تا كه مهران از برايم شعر گفت

آن هم آن شعري نه مانند بگور

كه ندارد قافيه يا وزن و شور

یا علی مدد.

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:38 توسط امینه |


بابا به خدا رسمش نیست....(ای مامان بی وفا)

ما که مثل بعضی ها نیستیم که بخواهیم زنگ بزنیم قطع کنیم اما به خدا رسمش نیست  که یک مامانی زنگ نزنه و حال بچه شو نپرسه ای روزگار .... آخه دلم برا مامانم تنگ شده!اونم مامانی که ۳ماه زحمت بچه شو کشیده

با این حال ما می سوزیم و می سازیم

 یک زنگی هم به ما بزن.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 3:25 توسط امینه |


مجلس...

عکس جنجالی

http://207.176.218.226/Media/8408/ImageReports/8408110228/11_8408110228_L600.jpg

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 20:51 توسط امینه |


در جواب بعضی ها....

تقدیم به مامان ها....

نمی دونم چرا تازگی ها مامانا خیلی دلشون می خواد که ما زنگ بزنیم قطع کنیم...جریان چیه نمی دونم. خوب دیگه راستی مامانا بی وفا شدند یک زنگ هم نمی زنند به قول خودشون قطع کنند.آخرش هم میشه جریان....

بی وفا دیگه دوستم نداری....

اما راستی چرا بعضی حسودی شون می شه وقتی آدم می گه که برای کی می نویسند بابا باشه برای شما ها می نویسیم ....نترسید شما را هم دوست داریم نترسید

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 16:24 توسط امینه |


به کدامین سوی بروم...؟

با کوله باری از خستگي آمدم منتظر دست های گرمی هستم که مرا استقبال کند اما پيدا نمی کنمُ آنقدر می گردم اما باز هم پيدا نمی کنم نمی دانم به کدامين سوی بروم که دست های گرم و محبت آميزی مرا در آغوش بگيرد مرا از مقداری از غم های خودم رها دهد اما نمی دانم به کدامين سوی بروم اما حال به چه اشتياقی...راستی امروز تولد بچه کلاغ را بهش تبریک می گم.سال های سال زنده باشه بگو انشا ا..

تا یا علی دیگر یا علی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 21:44 توسط امینه |


من عاشق روی ماه تو ام...

امروز مي خواهم كسي را كه من براي او مي نويسم و عاشق آن هستم معرفي كنم كه اگه بگم همتون مطمئن باشيد عاشق اون مي شويد اون كسي نيست جز مولايمان حضرت امام مهدي (ع) پس همه بدانيد عشق واقعي كيست .پايدار باشيد و دنبال عشقي حقيقي برويد موفق باشيد يا علي مدد.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 20:28 توسط امینه |


من عاشقتم...

تو خوب می دونی که من عاشقتم خودت هم می دونی پس چرا خودت نمی گی من اگه می تونستم تا حالا به تو گفته بودم دلیلش را هم قبلش نوشتم پس خواهش به من بگو.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 16:23 توسط امینه |


چگونه به تو بگویم دوستت دارم؟...

خيلي دلم مي خواهد به تو بگويم دوستت دارم ،عاشقتم،اما نمي توانم.نمي دانم براي چي نمي توانم اين را به تو به گويم شايد به خاطر اين باشد كه درون نگاه چيزي مي بينم كه به من مي گويد دوستت دارم وبه همين خاطر من را از گفتن حرف خودم باز مي دارد چون دقيقاً همان حرفي است كه من مي خواهم به تو بزنم،ويا اين كه

مي ترسم كه به تو بگويم كه از حرف من برداشت بدي بكني و يا اينكه مي ترسم به تو بگويم و تو يك موقع

تصميمي بگيري و يا كاري بكني كه هيچ وقت نتوانم تو را ببينم.آه اين درد دل را كاش مي توانست به تو برساند كه من عاشق تو هستم.كاش حداقل مي توانستي اين را به من ثابت كني كه من را دوست داري شايد گفتن اين حرف تو آرام بخشدل من و تو باشد.باور كن شده بزرگ بشم به خواستگاري تو بيايم، مي آيم.

چون با تمام وجود تو را دوست دارم.آخه مي تونم اين راز دل را به كي بگم.هان تو بگو.پس دركم كن.

وكلمه دوستت دارم را به من بگو تا بدونم جواب تو +است ودر گفتن آن شك نكن. بعد هم من مي گوييم با تمام وجود è دوستت دارمè

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 21:24 توسط امینه |


فکر کنید که عاشق شده اید ولی نتوانید معشوق خود را ببینید. چه حسی به شما دست می دهد.هان

پس نگویید عشق دروغین استپایدار باشید یاعلی

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 16:9 توسط امینه |